پایگاه اطلاع رسانی نشریه صدف ویژه قشم

هنر این زاییده ي تخیل ، آفرینندگی و احساسات پاک انسانی، در مهار کردن رنج های بشری و دگرگونی های اجتماعی در قالب سبک ها و مکتب های گوناگون متجلی شده و نقش مهمی در برطرف کردن معضلات جامعه بشری و تکامل انسان و تعالی جامعه به عهده دارد. هر جا درد هست، هر جا میل به تکامل و اوج خواهی، هر جا اعتراض و خداجویی، هر جا شعور و آرمانخواهی وای تمنای ده آلیستی باشد، هنر در اشکال مختلف: شعر، داستان، نقاشی، موسیقی، تئاتر ظهور می کند و رسالت تکمیل آفرینندگی را در ادامه ی آفرینندگی خدا، روی زمین به انجام می رساند. اگر ما این ها را از بشر بگیریم، اگر درد را از بشر بگیریم، اگر امیال آرمانگرایانه را در انسان بکشیم و انسان را وادار کنیم به آنچه هست، بسنده کند، در واقع زمینه ي خلاقیت را از انسان سلب کرده ایم.

به عنصر و ابزاری مهم در داستان نویسی می پردازیم که توجه و بی توجهی به آن در موفقیت و عدم موفقیت اثر داستانی تأثیر گذار است. «گفت و گو» و یا همان «دیالوگ» ، نقش مهمی در داستان و حتی شعر ایفا می کند. استاد جمال میر صادقی سه تعریف مشابه از فرهنگ های ادبی جهان آورده است و می گوید در فرهنگ های ادبی جهان تعریف های مشابهی از گفتگو ارائه شده است؛ "گفت و گو به معنای مکالمه و صحبت کردن با هم و مبادله افکار و عقاید است و در شعر، داستان، نمايشنامه و... به كار برده مي شود".

"صحبتي را كه ميان دو شخص يا بيشتر، و يا آزادانه در ذهن شخصيت واحدي در اثر ادبي (داستان، نمایشنامه، شعر...) رد و بدل می شود، گفت و گو می نامند" ... "صحبتي را كه ميان شخصيت ها يا به طور گسترده تر، در افكار شخصيت واحدي در هر كار ادبي، صورت مي گيرد گفتگو مي نامند".

با این سه تعریف از فرهنگ های ادبی جهان متوجه می شویم که «تک گویی» در داستان که همان «مونولوگ» می باشد نیز جزیی از گفت و گو در داستان به شمار می آید. اما گفت و گو به معنای مکالمه روزمره نیست که عیناً از زندگی واقعی و روزمره گرفته شده باشد. گفت و گو در داستان به آن شکلی که باید باشد بکار برده می شود، نه آنطوری که هست. همچنان که ما آنطور که می اندیشیم در زندگی روزمره گفت و گو نمی کنیم بلکه گفت و گوی ما تابع ضوابط خاصی است، در داستان نيز این حکم صادق است. در ادبیات قدیم تفاوتی بین گفتگوهای شخصیت های  داستانی نبود. صحبت کردن یک پسر بچه دبستانی با یک معلم یا مدیر مدرسه به یک شکل و فرم بود. و همین طور یک بازاری با یک کارمند اداره و یا استاد دانشگاه با یک بقال، ولی در داستان های جدید که بعد از مشروطیت وارد ادبیات ما شد و مرز بین «قصه، حکایت، سرگذشت» با داستان های امروزی که به قولي سوغات فرنگ و جامعه اروپایی بعد از رنسانس است، مشخص شد، گفتگوها نیز به سمت و سویی هدایت شد و لحن صحبت ها و طریقه گفت و گو در داستان بر حسب تفاوت های قشری و اجتماعی تابع افکار، عقاید، بینش و جهان بینی های هر یک از شخصیت های داستانی است. شیوه حرف زدن لاتی معرف این گونه شخصیت ها در داستان است. در داستان های امروزی هر گفت و گویی باید شخصیتی را معرفی کند. یک استاد دانشگاه مثل یک بازاری حرف نمی زند. و همین طور یک کارمند اداره، معلم، روستایی، شهری، کشاورز، هیچ کدام در داستان های امروزی مثل هم حرف نمی زنند. حتی دغدغه های آنها در کلامشان معرف نوع زندگی آنهاست. پس با هر گفت و گویی در داستان باید شخصیتی معرفی شود؛ به این معنی که دغدغه ای نشان داده شود، یا اقلیمی را مشخص کند، نوع تفکر و جهان بینی شخصیتی را نشان بدهد. نویسندگان بزرگ ایرانی به این موضوع در داستان هایشان اهمیت داده اند. غلامحسین ساعدی روی این موضوع کار کرده و با کارهای داستانی، فرهنگ خطه ی جنوب را، البته منحصر به بخش خاصی، به تصویر کشیده است. و همین طور صادق چوبک. گفتگوها نیز در این گونه داستان ها تابع شرایط منطقه ای و اقلیمی است. و یا بزرگ علوی نیز به همین صورت گیله مرد اثر بزرگ علوی را مثال می زنم که علاقه مندان بیشتر با این داستان آشنا هستند در گفتگوی محمد ولی «مأمور دولت» با قهوه چی که شخصیت قهوه چی و وابستگی اقلیمی او را در این گفتگو نشان می دهد:

محمدولی از قهوه چی پرسید: «کته داری؟»

- داریمی.

- چای چطور؟

- چای هم داریم.

- چراغ هم داری؟

- ها ای دانه.

- اتاق بالا را زود خالی کن!

- بوجورو اتاق، توتون خوشکا کودیم.

- زمینش که خالی است.

- خالیه.

- اینجا پست امنیه نداره؟

- چره، داره.

- کجا؟

- ایذره اوطرف تر. شب ایستابید، بوشوئیدی.

- بیا ما را ببر به اتاق بالا.

می بینیم نویسنده ای بزرگ، چون بزرگ علوی ساده و زیبا به سوی بومی نویسی کشیده شده است. نوشتن این گونه دیالوگ ها نه تنها از معایب اثر به شمار نمی آید چه بسا بر غنای ادبی آن نیز می افزاید. ما خوشبختانه اشعار زیادی را به زبان محلي جنوب داریم، ولی متأسفانه در زمینه داستان، با این موضوع آثاری دیده نمی شود. پرداختن به وضعیت زندگی مردم کمابیش در آثاری دیده شده است ولی بازهم کشیده شده ایم به سمتی که ما را از جنوب دور کرده است. در مجموعه داستان «داستان هایی از جنوب» که اثری از نویسندگان جنوبي ماست. در داستان عبدو از خالد اسلوب می بینیم گستره باور ها و فرهنگ ها کل جنوب را هم شامل می شود. همین داستان می توانست با زبان جنوبي با نوع گويش برتر، و صحنه سازی های منحصر به منطقه نوشته شود. آنوقت با اثر متفاوتی روبرو بودیم. نگاهی به این داستان بیندازیم: داستان در حال و فضای جنوب شکل گرفته، از همان آغاز داستان، نویسنده، خواننده را با حال و فضای داستان آشنا می کند. از سخن راوی که بگذریم به سخن ناخدا عقیل در داستان می رسیم که می گوید: حتماً خوراک دریا شده، چون این دو سه روزه دریا بدجوری ناآرومی می کرد... و در ادامه با شخصیت پردازی جزیی که از ناخدا بدست می دهد «... این حرف ناخدا هم که مرد توفان دیده بندر بود، مثل برق در بین مردم پیچید و دلهره عجیبی به دل زایر احمد و زنش ماه بی بی انداخت...» این توصیفات ما را در حال و فضای جنوب قرار می دهد.

اگر چه عنوان این داستان نیز خود به نوعی این موضوع را بیان می کند. در ادامه با نمایش و به تصویر کشیدن فرهنگ و رسم و رسوم حیطه داستانی، خواننده کاملاً با فرهنگ انحصاری روبرو می شود و به فضای جنوب کشور کشیده می شود. به این جمله توجه کنید: هنوز غلام استکان ها را خشک نکرده بود که به یک باره صدای دمام بلند شد؛ غلام خشکش زد، صدای دمام فضا را می شکافت و نزدیک تر می شد... صدای دمام همان صدای طبل عزاست. ما می دانیم که در همه جا به وقت عزا این صدا شنیده نمی شود. تازه امروزه دیگر شاید در جنوب هم این صدا را سراغ نداشته باشیم مگر در مراسم های ویژه. اما اشاره به فرهنگ مردم داستان را جان دار تر می کند و زنده و واقعی نشان می دهد. این مسائل در بحث «حقیقت مانندی» داستان بسیار مطرح است که اگر مناسبت با موضوع نشریه داشته باشد، در شماره آینده به آن خواهیم پرداخت. از فضاها و جملات و گفتگوهای تأثیرگذار داستان که بگذریم، نشان دادن بخشی از زندگی مردم، در وضعیت امرار معاش، و دلدادگی ها و عاشقی هایشان است. به این قسمت در داستان توجه کنید: «از آن روزی که حب دختر ناخدا خدر در ته دلش افتاد دیگر آن عبدو نبود گاه و بی گاه فقط درد دلش را به غلام می گفت و بس، عبدو می گفت: غلوم من باید هر طوری شده ناخدا خدر را راضی کنم وگرنه هیچ...

در قسمت دیگر ناخدای پول پرست را به تصویر کشیده است که چشم دوخته به کس دیگری که در خارج از کشور زندگی می کند و این خارج همان کشور های حاشیه ي خليج فارس را به ذهن متبادر می کند که بخشی از معیشت مردم جنوب از آن راه می گذرد و این نشان دادن نوع و نحوه زندگی مردم در داستانی به این کوتاهی جالب است؛ نویسنده از علایق و وضعیت زندگی مردم در محدوده محیط داستانی خود غافل نمانده است. بیان این موضوعات اگرچه بر حقیقت مانندی داستان می افزاید، بی جهت نیز در داستان نیامده است شاید درون مایه داستان همین باشدآنچه نویسنده خواسته است بیان کند صرفاً بازگویی مرگ دلخراش جوانی مثل عبدو نیست كه خواننده را متأثر کند. همین اشاره درون مایه داستان را برای ما آشکار می کند. درون مایه جدای از موضوع داستان است. خط فکر اصلی هر طرحی و هر داستانی را درون مایه آن اثر می گویند. درون مایه یا همان مضمون اثر داستانی، بینش و دیدگاه اصلی نویسنده را بیان می کند. کاری که موضوع در نگاه ظاهری انجام می دهد، مضمون، اصیل و نا آشکار می گوید. این را دیگر با خواننده است که بفهمد. ولی آیا عبدو در این داستان مرد؟ یا خودکشی کرد؟ همچنان که زائر احمد خودکشی کرد. و اما موضوع داستان، چگونه می توان به موضوعی در داستان پرداخت. موضوع از اهمیت ویژه ای در داستان برخوردار است. عرض شود انتخاب موضوع، دیدگاه نویسنده را مشخص می کند. در واقع نویسنده را به نوعی معرفی می کند. دیدگاه، جهان بینی و برداشت نویسنده از مسائل اجتماعی را مشخص می کند با موضوع داستان ما می توانیم پی ببریم این نویسنده قصد سرگرم کردن مردم را دارد، به قصد انتفاع مادی می نویسند، هنر را نوعی کاسبی می بیند یا حقیقت تلخ جامعه بشری را در مسیر تعهدات بی طرفانه هنر برای هنر، انعکاس می دهد. موضوعاتی که برای بشریت و منافع انسان و به خاطر انسان انتخاب می شود در مقایسه با موضوعات تفننی و سرگرم کننده که به قصد انتفاع مادی و کسب شهرت و احیاناً موقعیت اجتماعی نوشته می شود، تفاوت ادبیات جدی و عامه پسند را نشان می دهد.

دایره المعارف کاسل در مورد اوهنری و آثارش اینطور قضاوت می کند: داستان های چنین نویسنده هایی انگار بوسیله ماشینی ساخته شده است نه با قلم یک نویسنده، ماشین داستان سازی که لطیفه گوست و قلبی هم دارد اما به معنی واقعی کلمه بازهم ماشین است. موضوع داستان باید به گونه ای در خدمت بشریت باشد که جامعه را بسوی کمال و تعالی پیش ببرد. ویکتور هوگو در شاهکار خود «بینوایان» فقر و گرسنگی در جامعه مدعی تمدن فرانسه را موضوع رمان خود قرار می دهد ژان والژان شخصیت اصلی این رمان، در اثر فقر و گرسنگی خواهر زاده های خود وادار به سرقت یک قرص نان از نانوائی می شود که در اثر قوانین غلط دستگاه قضایی از یک سارق ساده و معمولی، فردی محکوم به اعمال شاقه ساخته می شود و بعد در ادامه داستان می بینیم همین ژال والژان محکوم، با فرار از زندان در قالب شخصیت موسیو مادلن خدمات ارزنده ای به جامعه فرانسه و انسان ها می کند.

موضوعات داستانی زیاد نیستند اما نوع نگاه ها به این موضوعات باعث تنوع و ازدیاد موضوعات داستانی می شود. همین «داستان عبدو» از خالد اسلوب که به آن اشاره کردیم موضوع داستان همچنین نان است و مبارزه با فقر و گرسنگی در جنوب کشور، مبارزه با غولی چون دریا که گاه آرام است و گاه خشمگین و درنده. تلاش انسان برای زنده ماندن تا جایی که آدمی چون عبدو جانش را از دست می دهد. نویسنده ای در فرانسه داستانی را با موضوع خاصی می نویسد و در جایی دیگر، کشوری دیگر، بازهم نویسنده ای با همان موضوع داستان دیگری را می نویسد. پس موضوعات داستانی زیاد نیستند فقط نحوه پرداختن به آن موضوعات متفاوت است.

دیدگاه ها و نگاه های مختلف از زاویه های های مختلف، داستانی را از داستان دیگر متمایز می کند. پس نمی توان کمبود موضوعات داستانی را بهانه ی ننوشتن کرد. داستان عبدو با پرداخت دراماتیک و نمایش دادن تلاش او برای زنده ماندن در مسیر تأمین معاش، در حال و فضای جنوب کشور شکل می گیرد. گاهی همین تقلای انسانی و کشمکش یک شخصیت داستانی با همین انگیزه و همین موضوع در داستانی با فضاسازی و صحنه سازی هایی درخور شهرهای شمالی، غربی و مرکزی کشور نشان داده می شود. بحث تقلید نیست، بحث اشتراک موضوع در هزاران اثر داستانی است. تقلید در ادبیات چون آفت است تقليد در آثار ادبی و هنری منجر به خلق آثار انتزاعی و مبتذل می شود. منظور از مبتذل مفهوم رایج آن در نگاه به مسائل اخلاقی نیست، که داستان های عشقی و بازاری ... در ذهن متصور شود که بعضاً آن را مغایر با اخلاقیات بافت جامعه های سنتی می دانند.

یک اثر کامل و بی عیب و نقص ادبی محدود به چارچوب های اخلاقی یک یا چند جامعه نیست، بلکه به مسئله ای بالاتر از اخلاق تعریف شده و محدود، می اندیشد با تعریفی که تولستوی از هنر دارد و با توجه به اهمیت موضوع عیناً نقل می کنم، تولستوی نویسنده بزرگ روس می گوید : هنر یعنی احساس ضرورت برای انتقال احساسی که تجربه شده است. یک وقت ما احساسی را تجربه می کنیم ولی آنچنان ضرورتی را احساس نمی کنیم که به دیگران انتقال بدهیم، ولی گاه انسان حسی را تجربه می کند و برای انتقال آن احساس ضرورت و چه بسا بی قراری می کند... این احساس همان احساس هنرمندانه است که روح هنرمند را بی تاب می کند. اینجاست که هنر مند تمام احساسات و تجربیات خود را در جهت دگرگونی و تغییر، در مسیر تکامل و ادامه آفرینندگی خدا به منصه ظهور می رساند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 20:36  توسط نشریه صدف ویژه شهرستان قشم  |